به دستانم نگاه می کنم!
خالی و خسته!
چقدر کتاب ورق زده ام!
چقدر نوشته ام!
چقدر فکر کرده ام!
پندارم این بود که ما هنوز به زندگی نرسیده ایم؛
و برای رسیدن به آن زندگیِ موعود ذهنی اَم؛
من و تو وُ مامان و لیلا وُ مینا؛
سوار بر سورتمه ی زمان به پیش می رفتیم و کسی نبود که به ما بگوید:
هِی!عمو!
زندگی همین است!
همین تلویزیونِ آر.تی.آیِ سیاه و سفید!
همین میگرن های مورثی!
همین هار شدن بخاری نفتی!
همین جست و خیزها وُ خنده های بی دلیل!
همین برف ها وُ کلاغ ها که لهجه لُری داشتند انگار!
«
آری! کسی نبود که به ما بگوید؛
تا ما همیشه ندانیم»
همین کَلکِ زمان است تا بگذرد و بگذری!
و این چنین شد که گذشت و گذشتیم . . .
تو یادت می آید؟

حسین پناهی