آغازین کلام

بنام خداوند جان وخرد

  تا تو با منی زمانه با من است     بخت و کام جاودانه با من است

     امیرالمومنین علی (ع) : گناهی که تو را پشیمان کند بهتر از کار نیکی است که تو را به خود پسندی وا دارد.

    حکمت چهل و شش نهج البلاغه


تقسیم غم ، آن را نصف می کند اما تقسیم شادی دو برابرش می کند.

روش داوینچی در مدیریت افکار

افکار ما یکی از مهمترین منابع و سرمایه های ماست. همانطور که به دنبال کنترل و مدیریت پول، زمان و امکانات خود هستیم ، باید افکارمان را نیز مدیریت کنیم. اما هر فکری که در ذهن ما می گذرد ارزشمند نیست و زمان گذاشتن برای آن نیز ممکن است بی فایده باشد. آنچه که مهم و قابل اهمیت است ، پرسش ها و ایده هایی است که در ذهنمان شکل می گیرد. چه بسا پرسش به ظاهر بی اهمیتی که در ذهن ایجاد شود و بتواند مسیر زندگی را تغییر دهد و البته برخی از پرسش ها نیز چندان قابلیت و اهیمتی ندارند..

روشی که درزیر به آن پرداخته شده است روشی است که توسط  لئوناردو داوینچی به کار گرفته شده است.
برای مدیریت پرسش ها و ایده ها لازم است که در ابتدا یادداشت شوند. در این زمینه اصلاً نباید به حافظه اطمینان داشت به خصوص حافظه کوتاه مدت که حتی شاید نتواند موضوع را برای 2 دقیقه نیز نگه دارد. وقتی ایده ها و پرسش ها یادداشت می شود دیگر فراموش نمی شود و قابلیت نگهداری را پیدا می کند

پرسش ها و ایده ها در هر زمانی ممکن است به ذهن برسد و نمی توان شکل گیری آنها را پیش بینی کرد. چه بسا در وضعیتی باشیم که اصلاً آمادگی نوشتن آن را نداشته باشیم مثلا وقتی در حال استراحت، استحمام و یا در حال ورزش هستیم. معمولاً پرسش ها و ایده ها در حالت عدم تعادل به ذهن متبادر می شود. مثلاً وقتی فردی تازه از خواب بیدار می شود ممکن است ایده نابی به ذهنش برسد. پس یکی از بسترهای لازم برای تحقق مدیریت افکار، همراه داشتن یک دفترچه یادداشت کوچک است تا هیچ پرسش و ایده ای از قلم نیفتد

گام دوم مدیریت افکار، اولویت بندی است. طبیعتاً همه پرسش ها و ایده ها دارای ارزش یکسان نیستند. اولویت آنها نیز به ترتیب تداعی آنها نیست. الزاماً اولین پرسش مهم ترین پرسش نیست. هم چنین الزاماً نمی توان به دنبال پاسخ همه پرسش ها بود و همه ایده ها را نیز عملی کرد. مهم ترین پرسش ها آنهایی هستند که بیشتر به پاسخ آنها نیاز داریم و یا اینکه تا پاسخ آنها را ندانیم نمی توانیم به بخشی از مسئولیت ها و یا اهداف خود برسیم. و همچنین با جریان های ذهنی ما بیشترین انسجام و هماهنگی را دارد. ممکن است صنعت گری در بازدید از یک گالری نقاشی ، یک سری پرسش های در ارتباط با هنر نقاشی به ذهنش برسد اما این پرسش ها با جریان های ذهنی اش که فعالیت صنعتی اش است، چندان هماهنگی ندارد و طبیعتاً زود نیز فراموش می شود. حتی اگر به پاسخ نیز برسد آن پاسخ را هم زود فراموش می کند

در گام سوم باید تعداد محدودی از مهمترین پرسش ها پاسخ گفت. تعداد پرسش ها بستگی دارد به میزان توانمندی ذهن و زمانی که می توانیم صرف پاسخ آن سازیم. همانطور که تعداد برنامه هایی که می توان در یک رایانه به طور همزمان اجرا کرد بستگی دارد به ظرفیت RAM و سرعت مطلوب ما در اجرا. پیشنهاد می شود که حداکثر پرسش هایی که در یک مقطع زمانی می خواهیم بدان پاسخ دهیم، بیشتر از 5 نباشد اما به طور معمول و متداول جستجو برای یافتن 3 پرسش در یک مقطع زمانی کار معقول و میانه ای است

برای اینکه ذهنمان را با این پرسش ها به طور زیادی درگیر سازیم لازم است پرسش ها را در طول روز در معرض دید خود قرار دهیم. مثلاً آن را روی میزی که رویش کار می کنیم بگذاریم و یا بالای مانیتور بچسبانیم. هر روز زمانی را صرف تمرکز و تفکر در مورد این پرسش ها کرده و پاسخ ها را نیز مکتوب کنیم. این فرایند را تا زمانی که با پاسخ مورد نظر رسیدیم ادامه می دهیم. سپس پرسش های دیگری را انتخاب و آنها را مورد دید قرار داده و برای یافتن پاسخ آنها تلاش می کنیم

این روش تکیه بر دو موضوع دارد: اول: تمرکز محدود

                                            دوم: استفاده از ضمیر ناخودآگاه

تمرکز محدود: چنانچه بخواهیم فکر ما بتواند به مسئله ای نفوذ کند و پاسخ آن را بیابد ، لازم است مانند لیزر متمرکز شود. همانطور که برای رسیدن به آب لازم است زمین را به صورت منسجم تا عمق معینی بکنیم، برای یافتن پاسخ نیز لازم است به اندازه معینی بر موضوع تمرکز کنیم. البته هر چقدر تمرکز از کیفیت بالاتری برخوردار باشد، زمان یافتن پاسخ کوتاه تر خواهد بود. همانطور که برای رسیدن به آب اگر یک میلیون چاله یک وجبی هم بکنیم به نتیجه نمی رسیم برای رسیدن به جواب هم با افکار غیر متمرکز و پراکنده راه به جایی نمی بریم

استفاده از ضمیر ناخودآگاه : ضمیر ناخودآگاه بخشی از ذهن ماست که تمامی اطلاعات و تجربیات ما در زندگی در آن وجود دارد. میزان استفاده از این اطلاعات بستگی به توانمندی حافظه دارد. وقتی که به پرسشی متمرکز می شویم و تلاش منسجمی برای یافتن آن می کنیم، موضوع در ضمیر ناخودآگاه امتداد می یابد. شاید شما هم تجربه داشته باشید که جواب پرسشی، بعد از مدتی تفکر، ناگهان به ذهنتان رسیده باشد. معمولاً وقتی جواب به ذهن می رسد که انتظارش را نداریم. این موضوع بیان گر این است که ضمیر ناخودآگاه همچون یک جستجوگر قوی اینترنتی به دنبال پاسخ بوده و به محض دریافت در اولین فرصت آن را به ضمیر خودآگاه ارسال کرده است

 

اثرات مدی تیشن

سکوت ژرف 

معمولا برداشت همگانی از سکوت برداشتی منفی است , خلا و نبود سر و صدا . این برداشت نادرست به این انگیزه عمومیت دارد که کسان بسیار کمی سکوت حقیقی را چشیده اند . همگی آنچه را که دیگران به نام سکوت تجربه کرده اند تنها نبودن صدا بوده است . ولی سکوت پدیده ای است کامل متفاوت که مثبت است . سکوت خلا نیست . سکوت لبریز شدن از نوایی است که تا کنون آن را نشنیده اید

دنیای درونی شما مزه و رنگ و بوی ویژه خودش را دارد و آن سکوت محض است – سکوتی جاودانه . تا کنون سر و صدایی اضافی در این جهان وجود نداشته است و تا ابد نیز در سکوت باقی خواهد ماند . هیچ واژه ای قابلیت توصیف این جهان را ندارد و تنها خود شما به آن دسترسی دارید

هسته مرکزی وجود شما همان مرکز گردباد پیشامدها است . هر آنچه در اطراف این هسته رخ میدهد تاثیری بر آن نمیگذارد و آن همیشه در سکوت باقی میماندروزها و سالها و قرن ها و حتی زندگی ها میگذرند ولی سکوت جاودان درون شما به همان شکل نخستین دست نخورده باقی میماند ، همان موسیقی بدون صدا ، همان رایحه الهی و همان جاودانگی همیشگی

حساس تر شدن

مدی تیشن میزان حساسیت شما را بالا می برد . با مدی تیشن خویشاوندی و تعلق خود را به جهان بیشتر احساس میکنید . این جهان از آن ماست ما اینجا غریبه نیستیم . ما به گونه غریزی به هستی تعلق داریم . ما بخشی از هستی هستیم

با مدی تیشن شما به قدری حساس می شوید که حتی یک پر علف برایتان اهمیتی بی اندازه پیدا میکند . با این حساسیت بالا درک خواهید کرد که این پر علف برای هستی اهمیت همان بزرگترین ستاره را دارد . به راستی هستی بدون این پر علف کمتر از آن چیزی است که هم اکنون هست . این پر کوچک علف در همه ی هستی کاملن بی همتا است و هیچ چیز دیگری نمیتواند جای آن را بگیرد

این حساسیت بالا مایه آفرینش دوستی های جدید خواهد شددوستی با درختان ، با پرندگان ، با حیوانات ، با کوه ها ، با رودها ، و حتی با ستارگان

با رشد عشق , زندگی انسان غنی ترخواهد شد زیرا با رشد عشق، دوستی رشد میکند

عشق رایحه خوش مدی تیشن

چنانچه عمیقن مدی تیشن کنید دیر یا زود احساس خواهید کرد که عشقی ژرف در وجودتان آغاز به جوشیدن کرده است که قبلن هرگز آن را تجربه نکرده اید ، کیفیتی جدید در وجود شما ، دروازه ای جدید که آغاز به گشوده شدن کرده است . شما تبدیل به شعله ای خواهید شد که مایلید که هر چه دارید را با دیگران شریک کنید

اگر عمیقن عشق بورزید کم کم متوجه خواهید شد که عشقتان بیشتر و بیشتر کیفیت مدی تیشن را پیدا میکند . سکوتی ظریف وارد وجودتان میگردد . افکار مغشوشتان آغاز به ناپدید شدن میکنند ، فاصله هایی از سکوت به وجود می آیند… ! و شما به ژرفای وجودتان دسترسی پیدا میکنید

میلیون ها زوج در این جهان زندگی و وانمود میکنند که عاشق یکدیگر هستند . البته آنها تنها اینگونه وانمود میکنند . پس چگونه میتوانند حقیقتن شاد باشند ؟

تمام انرژی آنها در حال هدر رفتن است . آنها می کوشند چیزی از این عشق مصنوعی را به دست آورند ولی عشق مصنوعی هیچ سودی برای آنها ندارد . به همین دلیل است که احساس خستگی ، یکنواختی ، غر زدن ، بهانه گرفتن و دعواهای همیشگی میان عشاق چیزی عادی است

آنها کوشش میکنند که کاری نشدنی را انجام دهند زیرا میخواهند از عشق خود پدیده ای جاودان و همیشگی بسازند ولی نمیتوانند ، زیرا عشق آنها فرآورده ذهنشان است و ذهن هرگز نمیتواند محصولی جاودان داشته باشد

اجازه دهید مدی تیشن شما را وارد ابعاد بی ذهنی و بی زمانی کند و ناگهان متوجه خواهید شد که این بوی خوش آغاز به گسترده شدن کرده است . تنها در این صورت عشق , جاودان و همیشگی خواهد بود و بدون هیچ قید و شرطی دربرگیرنده همه کس میشود . در این روی عشق معطوف به شخص ویژه ای نخواهد بود زیرا عشق حقیقی نمیتواند این گونه باشد . عشق حقیقی مثل یک رابطه نیست بلکه کیفیتی است که گرداگرد شما را میگیرد و هیچ کاری با شخص ویژه ای ندارد . شما آغاز به عشق ورزیدن میکنید , زیرا شما تبدیل به عشق شده اید . در این صورت عشق , جاودان و همیشگی باقی خواهد ماند . این بوی خوش عشق گردا گرد یک بودا , یک زرتشت و یک مسیح وجود دارد 

  شفقت

هنگامیکه عشق شما تنها آرزویی برای داشتن دیگری نیست , هنگامی که عشق شما تنها نیاز نیست و هنگامیکه عشق شما شریک بودن و سهیم شدن است , هنگامیکه عشق شما نیازی به جبران و تلافی ندارد و آماده است تا فقط ببخشد ، ببخشد تا لذتی که در بخشیدن هست را بچشد ، در این صورت مدی تیشن را به آن اضافه کنید و بوی خوشی که فرآورده طبیعی آن است همه جا را فرا خواهد گرفت . این شفقت است و شفقت والاترین پدیده ای است که در هستی هست . روابط جنسی در مرحله حیوانی قرار دارند , عشق در مرحله انسانی است و شفقت کاملن الهی است . روابط جنسی در لایه فیزیکی اتفاق می افتد , عشق در لایه روان ، و شفقت در لایه معنویت روی می دهد

شادی پایدار و بی دلیل

ناگهان بدون هیچ دلیلی احساس شادی ویژه میکنید . در زندگی همیشه علتی برای شادی انسان هست . شما پولی را که بدان نیاز داشته اید را به دست آورده اید و به خاطر آن احساس شادی میکنید یا خانه ای زیبا خریده اید و دلشاد هستید , ولی این شادی ها خیلی پایدار نیستند. آنها موقتی و گذرا میباشند و نمیتوانند برای زمانی طولانی دوام داشته باشند .

چنانچه شادی شما به دلیل چیزی به وجود آمده باشد ، دیر یا زود ناپدید خواهد شد . این شادی ماندگار نیست و هنگامی که از میان برود شما را در غم و اندوه باقی میگذارد . ولی نوع کاملن متفاوتی از شادی هست که بدون هیچ دلیلی ناگهان آن را احساس میکنید . هرگز دلیل آن را پیدا نمیکنید و اگر کسی از شما پرسش کند : چرا اینقدر شاد هستید ؟ نمیتوانید پاسخی به او بدهید

من نمیتوانم بگویم چرا شاد هستم . هیچ دلیلی نیست . خیلی ساده , همین است که هست

همچنین هیچ لطمه ای به این شادی وارد نمیشود . هر چه اتفاق بیفتد این شادی ادامه خواهد داشت . این شادی همیشه در شما هست . شما ممکن است جوان یا پیر باشید ولی شادی همیشه هست . هنگامیکه شما آن شادی را کشف کنید که همیشه پایدار بماند یعنی اگر شرایط تغییر کند، آن شادی همچنان دست نخورده بماند , به اشراق یا بودا شدن نزدیک شده اید.

تنهایی

تنهایی، آن شادی است که شما در فضای خودتان دارید و واقعن خودتان هستید. مدی تیشن یعنی شاد بودن هنگامیکه تنها هستید. وقتی انسان این توانایی را پیدا کرد، برای شاد بودن به کسی یا چیزی یا شرایطی وابسته نخواهد بود. این شادی به روز و شب و جوانی و پیری، سلامتی یا بیماری ربطی نداشته و حتی پس از مرگ هم وجود خواهد داشت چرا که این شادی به دنیای بیرونی وابسته نیست و از درون شما می جوشد. در سفر مدی تیشن شما تنها هستید و حتی عزیزترین فرد زندگیتان نمی تواند با شما همسفر شود. شما در این حالت هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداشته و تنها به سکوت درون توجه خواهید داشت. سکوتی که همانند آواز یک پرنده زیباست.

اشو

 

نظر آیت الله بهجت (رضوان ا... علیه )درباره مختار

به گزارش الف، یکی از پرسش هایی که در زمان حیات آیت الله العظمی بهجت (ره )از ایشان صورت گرفت پرسشی در مورد شخصیت مختار بن ابوعبید ثقفی بود. شرح پرسش و پاسخ آیت الله بهجت را به نقل از کتاب ورق های آسمانی در زیر می خوانیم:

سؤال:
“نظر حضرتعالی درباره شخصیت مختار ثقفی که مورد تردید واقع شده است، چیست؟ علاقمندیم که دیدگاه شما را در این مورد بدانیم”.

پاسخ:
«مختار اهل نماز بود. او از اولیای خدا بود. نماز را با حال عجیبی می خواند. در شأن مختار همین کفایت می‏کند که قاتل دشمنان اهل بیت(ع) و قتله سیدالشهداء(ع) بود.

نقل است که می‏گفت: “فلانی را کشتم، فلانی را کشتم …” تا اینکه وقتی آخرین نفر را کشت گفت: “الان راحت شدم”.

دوره نهضت او شاید ۹ ماه بوده اما نوشته‏اند:هنگامی که آخرین نفر که «محمد اشعث» یا «شمر» بود را به قتل رساند گفت: “الان اگر بمیرم دیگر باکی نیست”. یعنی وقتی به نهایت مقصودش رسید گفت: “دیگر اگر بمیرم، غصه‏ ای ندارم”.»

شهر هرت کجاست؟

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب    

 - شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن.

  - شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..

  - شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.

  - شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.

  - شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.

   - شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.

  - شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.

  - شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.

  - شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.

  - شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.

  - شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم  ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم.. 

 - شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.

- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.

  - شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

  - شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....

  - شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.

  - شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن..

   - شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده...

  - شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.

    - شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.

   - شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.

   شهر هرت جايي است كه ...........

     خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!

                                 

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
پابلو نرودا

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد

فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید. سلامتی: 1- آب فراوان بنوشید. 2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.. 3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده. 4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شورواشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی). 5- از ورزش کمک بگیرید. 6- بیشتر بازی کنید. 7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید. 8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید. 9- 7 ساعت بخوابید. 10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید. شخصیت: 11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد. 12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید. 13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید. 14- خیلی خود را جدی نگیرید. 15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید. 16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید. 17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید. 18- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد. 19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید. 20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید... 21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما. 22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند. 23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید. 24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد. جامعه: 25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید. 26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید. 27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید. 28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید. 29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید. 30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست. 31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید. زندگی: 32- کارهای مثبت انجام دهید. 33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید. 34- عشق درمان‌گر هر چیزی است. 35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است. 36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید. 37- مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید. 38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستي تان شاكر باشيد. 39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

سه اصل مهم ...

Confidence 
 اعتقاد: 
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. 
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد. 
  
 Trust 
 اعتماد: 
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد. 
  
Hope 
 امید: 
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید. 
با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید.

داستان كشف تلقين


كاشف تلقين به خود، دانشمندي فرانسوي به نام اميل كوئه است. او قدرت تلقين را كشف كرد.

داستان كشف تلقين :
يك روز پسر 13 ساله او دير از خواب بيدار مي شود و بدين جهت مورد سرزنش و برخورد شديد پدر قرار مي گيرد. عصر آن روز وقتي پسر كوئه از مدرسه به خانه بر مي گردد؛ اميل متوجه مي شود كه هنوز اثر صحبت هاي صبح در چهره پسر مشخص است. مدتي بعد مجدد اين ماجرا تكرار شد تا اينكه جرقه اي در ذهن كوئه پديد آمد. او از خود اين سئوال را پرسيد كه چرا اثر تنبيه يا تشويق از صبح تا عصر همان روز باقي مي ماند. نامبرده پس از تحقيق و آزمايش بسيار در اين خصوص به اين نتيجه رسيد كه انسان ها 10 الي 15 دقيقه بعد از خواب و به همين مقدار قبل از خواب رفتن در شرايطي قرار ميگيرند كه هر نوع فكر حرف و تصويري را كه در رويا يا واقعيت با ان مواجه شوند در طول روز عينا براي خود شبيه سازي مي كنند.
همه افراد نوع بشر قبل و بعد از خواب به حالت رخوت و خواب الودگي هيپنوتيزمي وارد مي شوند؛ در اين وضعيت پذيرش افزايش مي يابد. كوئه توضيح مي دهد كه شخص در حالت هيپنوز نبايد بخوابد بلكه بايد تنها خواب آلود باشد. رمز هيپنوتيزم اين است كه فرد فقط و فقط خواب آلودگي داشته باشد. از آنجا كه نسل بشر هنگام صبح كه از خواب بر مي خيزند دچار رخوت و خواب آلودگي اند، پس بهترين زمان ارائه تلقين هاصبح زود مي باشد.
اولين اصل در تلقين اميل كوئه خواب آلودگي است.
دومين اصل در تلقين اميل كوئه آرامش عضلاني است.
سومين و مهمترين اصل تلقين اميل كوئه تمركز فكري و خلا ذهني است كه در اصل كانوني كردن ذهن است؛ فقط و فقط بر روي يك موضوع ويژه.
اميل كوئه پس از تحقيق و آزمايش ير روي افراد و حالات گوناگون آنان به اين نتيجه رسيد كه اين سه حالت پيش از بيدار شدن از خواب به انسان دست ميدهد چرا كه در صبح هنگام انسان هم خواب آلود هم رلكس و هم در حالتي از تمركز فكري و ذهني ميباشد. پس از اعلام اين نتيجه روز به روز به مشتريان و بيماران اميل كوئه اضافه شد، او هر روز بيماران را در سالني جمع مي كرد و به آنها آموزش ميداد كه چگونه در ضمير ناخودآگاه خود نفوذ كنند و تلقين هاي عملي و كاربردي لازم را بر لوح ضمير نفس يا خويشتن خويش نقش زنند. او مي گويد : مهم اين است كه تلقين ها وارد ناخودآگاه شوند؛ بعد از آن ديگر كاري نكنيد بلكه منتظر معجزات درماني باشيد.
روش هاي كوئه در دهه 1920 شهرتي جهاني پيدا كرد مخصوصا جمله ابدايي او:

‍‍"من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر مي شوم"

اميل كوئه پرده از بزرگترين راز قرن در خصوص هيپنوتيزم برداشته و بيان كرد كه قدرت، عامل ايجاد يك حالت هيپنوتيزمي نيست بلكه مهم تر از آن مشاركت، همكاري و پذيرش بي چون و چراي تلقين هاي از طرف آزمودني مي باشد و همچنين عقيده دارد كه هيپنوتيزم چيزي نيست جز مجموعه اي از تلقين به نفس و تلقين به نفس نيز در اصل همان هيپنوتيزم مي باشد.
اگر انديشه اي براي مدت مديد در ذهن باقي بماند فرد آن را واقعي فرض كرده و حاضر نيست هيچ گونه مطلبي بر خلاف آن را قبول نمايد. از ديد روان شناسي هرگاه افراد نوع بشر تمام ظرفيت فكري خود را بر روي عقيده اي متمركز سازند و هر روز بر وسعت دامنه آن بيافزايند اين اعتقاد آن شخص در جهان بيرون جنبه واقعي پيدا خواهد كرد.
قوانين كوئه:
كوئه پس از گذشت حدود 20 سال تحقيق در خصوص تلقين هاي هيپنوتيزمي به قوانين سه گانه زير دست يافت:
1. قانون توجه و تمركز : زماني كه ذهن در مدت مديدي بر روي موضوعي متمركز شود آن موضوع بتدريج جنبه واقعي پيدا مي كند.
2.  قانون اثر متضاد : مادامي كه در خيال خود ببينيد كه قادر به انجام كاري نيستيد با تلاش بيشتر موفقيت كمتري كسب ميكنيد. به عبارت ديگر تفكر منفي + كوشش بيشتر = موفقيت كمتر.
3.  قانون اثر احساسي عاطفي : پندار قويتر از تلقين است. به عبارت ديگر زماني كه يك تلقين از روي اشتياق و احساسهاي عاطفي درون باشد و همراه با تصاوير ذهني باشد. اين تلقين قويتر از ساير افكار و القائات ظاهر شده و بر ديگر افكار غلبه پيدا مي كند.
تلقين چيست؟
تلقين همانند بذري است كه در خاك وجود انسان ها كاشته ميشود. اگر به موقع به آبياري و باغباني آن بپردازيم، از آن دانه كوچك كم وزن درخت قطور و تنومندي ايجاد خواهيم كرد كه با بالا رفتن از آن درخت از فراز قله هاي موفقيت خواهيم گذشت. تلقين همانند تيغ جراحي است كه تنها افراد متخصص بهترين بهره برداري را از آن به عمل مي آورند.
اگر تلقين به نفس در مدت زماني طولاني مثلا چند ماه (3 الي4) ادامه داشته باشد بعد از تاثير گذاري بر ضمير ناخودآگاه بصورت خودكار، ناخودآگاه در پي بدست آوردن موارد ذكر شده در تلقينات بر مي آيد؛ در آن موقع زماني است كه اعجاز ناخودآگاه را ميبينيم.


"
من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر مي شوم"


اين رو مطمئن باشيد كه تلقين قدرتي داره كه ميتونه از شما انسان ديگري بسازه ميتونه شخصيت وجودتون رو كه سالهاي دراز شكل گرفته رو در مدتي كم چنان تغيير بده كه باعث تعجب همگان بشه و ميتونه شما رو به جائي از قله هاي موفقيت برسونه براي ديگران باور نكردني باشه و اينو بدونين كه:
"
تلقين يكي از مهمترين مهمترين و مهمترين رموز موفقيت است ."

 

نکاتي جهت افزایش اعتماد به نفس

- هميشه در رديفهاي جلو بنشينيد : تا به حال توجه كرده ايد چگونه در جلسات نخست رديفهاي آخر پر ميشود عموم مردم براي نشستن به رديفهاي عقب يورش ميبرند تا كمتر توي چشم بخورند. بيشتر مردم چون اعتماد به نفس ندارند از انگشت نما بودن خود در هراسند.در رديفهاي جلو نشستن اعتماد به نفس ايجاد ميكند .آن را تمرين كنيد . از حالا به بعد سعي كنيد كه هرچه ميتوانيد جلوتر بنشينيد. بي شك در رديفهاي جلو امكان آنكه در معرض ديد باشيد ، كمي بيشتر است ولي يادتان باشد موفقيت به طور كل مترادف معروفيت و مشخص بودن است.


- نگاه كردن به چشمان ديگران را تمرين كنيد: افراد با استفاده از چشمانشان ، خود را تا حد زيادي به ما مي شناسانند . شخصي كه به چشمان شما نگاه نمي كند ،به طور غريزي پرسشهايي را در ذهنتان برمي انگيزد : «دارد چه چيزي را مخفي ميكند؟

از چي چيزي ميترسد ؟مي خواهد چه كلكي را سوار كند ؟ آيا چيزي را پنهان ميكند؟»معمولا كسي كه نتواند به چشمان ديگران نگاه كند ، دو نوع برداشت را القا ميكند. يا ميگويد : «در مقابل شما احساس ضعف ميكنم . در برابر شما احساس حقارت ميكنم و از شما ميترسم» و يا آنكه با پرهيز از نگاه ديگري مي گوييد : « احساس گناه ميكنم ، كاري كرده ام يا به چيزي فكر كرده ام كه نمي خواهم از آن آگاه شويد . ميترسم اگر نگاهم با نگاه شما تلاقي كند ، آن را ازدرونم بخوانيد. »وقتي از نگاه كردن به چشم ديگران فرار ميكنيد تاثير خوبي به جا نمي گذاريد . بلكه ميگوييد: « ميترسم ، اعتماد به نفس ندارم » با مجبور كردن خود به نگاه كردن در چشمان ديگران بر اين ترس غلبه كنيد.شما با نگاه كردن بر چشمان افراد به آنها ميگوييد « انسان صديق و درستي هستم . به آنچه به شما مي گوييم ايمان دارم. نميترسم و اعتماد به نفس دارم »چشمانتان را به خدمت خود در بياوريد . آنها را به چشمان ديگران بدوزيد . اين كار نه تنها به شما اعتماد نفس ميدهد ، بلكه آن را كاملا در اختيارتان ميگذارد.



 
-  سرعت راه رفتنتان را تندتر كنيد: روانشناسان معتقدند ، شلختگي و پرسه زدن ، ويژگي آدمي است كه نسبت به خودش ، كارش و مردم پيرامونش ، نگرش مثبتي ندارد . در ضمن روان شناسان بر اين باورند كه با تغيير دادن سرعت حركت و حالت خود ميتوانند نگرش خود را نيز عملا تغيير دهند .آدمهاي معمولي راه رفتنشان هم «معمولي »است . قدمهايشان نيز در حد معمولي است . ظاهر آدمي را دارند كه «آن قدرها براي خودش ارزش قائل نيست»اما گروه بعدي . آدمهاي اين گروه ، اعتماد به نفس فوق العاده اي نشان مي دهند . از آدمهايي معمولي تندتر راه ميروند. طرز راه رفتنشان كمي شبيه به دويدن است ، از راه رفتنشان اينطور بر مي آيد كه گويي كار مهمي دارند و در كاري هم كه پيش رو دارند موفق خواهند شد.

تكنيك بيست و پنج -درصد-سريعتر-راه-رفتن را به كار ببنديد تا به افزايش اعتمادبه نفس در خود كمك كنيد . شانهايتان را عقب نگه داريد ، سرتان را بالا بگيريد .كمي تند تر راه برويد و به اين ترتيب ، اعتماد به نفس را در خود احساس كنيد .

  - بلند و جدي حرف زدن را تمرين كنيد: در برخورد با اجتماعات ، از هر نوع و اندازه ، افراد بسياري را ديده ام كه با وجود سريع الانتقال بودن و داشتن استعداد بسيار ، خاموش گوشه اي مي نشينند و توان شركت در گفت و شنودها را ندارند.و فقط به ابن خاطر است كه اعتماد به نفس ندارند.آنها در جمعها سكوت ميكنند ، با خودشان مي گويند « احتمالا نظر من به هيچ دردي نمي خورد . اگر حرف بزنم آبرو ريزي ميكنم ، پس بهتر است هيچ چيزي نگوييم . ديگر آنكه ، ساير اعضاي گروه ، احتمالا معلوماتشان از من بيشتر است . نمي خواهم بقيه بفهمند كه من بي سواد هستم»هر دفعه كه اين آدمها ساكت ، فرصت حرف زدن را از دست ميدهند ، بيش از پيش ، احساس زبوني و ناتواني مي كنند. اغلب به صورت نيم بند با خود قرارهايي ميگذارند كه «دفعه بعد» .اما از سوي ديگر ، هرچه بلند تر صحبت كنيد بر اطمينان خود بيشتر مي افزاييد . و صحبت كردن مرتبه بعد برايتان آساننتر مي شود . بلند و قاطع سخن بگوييد اين يك ويتامين تقويت اعتماد به نفس است. به صورت داوطلبانه صحبت كنيد.مهر سكوت را بشكنيد تا به اعتماد به نفس برسيد. به ازاي هر فردي كه موافق شما نيست افرادي هم وجود دارند كه شما را ياري خواهند كرد.و اينقدر از خود نپرسيد «بلند بشوم و حرف بزنم يا نه ؟»به همه بفهمانيد كه شما هم مي توانيد حرف بزنيد.



- خندان باشيد :بيشتر افراد ادعا ميكنند كه گاه يك لبخند براستي سر حالشان آورده است . حتما شنيده ايد كه يك لبخند عاليترين دارو براي كمبود اعتماد به نفس است . اما هنوز بسياري از ما آنها را جدي نميگيريم .
سخنرانان بزرگ را درهنگام سخنراني شان ببينيد هميشه در حال لبخند زدن هستند .اين سخنرانان بزرگ را در هنگام صحبت ببينيد كه با صحبت هايشان چه جادويي ميكنند . چون جادوي لبخند را تجربه كرده اند . اگر به ديدن دوستاني ميرويد كه با شما همكار شوند حتما از اين جادو استفاده كنيد چون مخالفتشان را ميتوانند جويا شويد و آنها ديگر از دست شما عصباني نيستند.

يك روز در ارتباط با اين قضيه اتفاقي برايم افتاد . پشت چراغ قرمز راهنمايي ايستاده بودم . بعد صداي برخود ماشين عقبي با ماشينم ، ترق ! ماشين عقبي درست ترمز نگرفته بود و به سپر زد. خودم را براي يك دعواي خياباني يا مشاجره آماده كرده بودم .وقتي از ماشين پياده شدم ديدم كه راننده ماشين عقبي لبخند زنان و با صميمانه ترين لحن ممكن به طرفم آمد و گفت نميدانم چرا چنين اتفاقي افتاد. لحن گرمش يخ مرا آب كرد يا بهتر بگويم آبي بر روي آتش شد. و نميدانم كه چه شد كه گفتم « ايرادي نداره از اين اتفاقات زياد مي افتد » يك لحظه خشمم فروكش كرد.خنديدن هنر است و بايد همه اين هنر را فرا بگيرند چون ناجي است .به خودتان امر كنيد كه در بدترين شرايط ممكن بخنديد.نيروي خنده را به اختيار خود در بياوريد .

لحظه ای درنگ!

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش

را با آن بشکافی .پرهایش رابزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به

اعماق دره ها پرت کند .

 

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما

اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. هلن کلر

 

برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره درنروید .

 همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن

عادت کرده ایم. پائولو کوئلیو

 

اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را

غافلگیر کند، درست مانند آغاز.

  هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند

نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.

  بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم.  دکتر شریعتی

 

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.

 تاریخ یک ماشین خودکار و بی راننده نیست و به تنهایی استقلال ندارد، بلکه تاریخ

همان خواهد شد که ما می خواهیم. ژان پل سارتر

 

بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آن ها تعریف کردید، خجل شوند و اگر بد

گفتید، سکوت کنند. جبران خلیل جبران

 

مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست ,هزینه است!!!!

در زندگی از تصور مصیبت های بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند .

 ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی

باشی که دیگران می خواهند.

 

 

انسان سه راه دارد!

http://www.logoi.com/pastimages/img/confucius_5.jpg


 

 راه اول از انديشه مي‌گذرد،

 اين والاترين راه است.

 راه  دوم از تقليد مي‌گذرد،

 اين آسان‌ترين راه است.

 و راه سوم از تجربه مي‌گذرد

 اين تلخ‌ترين راه است.

                                                                "کنفوسيوس"

مراقب قلب ها باشيم


مراقب قلب ها باشيم

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم

و همچنان تنها می مانیم

 هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند....

                                                              ژان پل سارتر

درسی طلایی از آلبرت انیشتین



http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/6/62/Einestein.png


 
کنجکاوی را دنبال کنید

"من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم"
چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید؟
من کنجکاو هستم، مثلا برای پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد.
به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام.
شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید؟
پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

پشتکار گرانبها است
"من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی می گذارم"
تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.
پس مانند تمبر پستی باشید و مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید.
با پشتکار می توانید بهتر به مقصد برسید.

تمرکز بر حال
"مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمی دهد"
پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی.
من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز.
یاد بگیرید که در حال باشید و تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام می دهید.
انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است.

 
تخیل قدرتمند است
"تخیل همه چیز است. می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود. تخیــل به مراتب از دانش مهم تر است"
آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید؟
تخیل پیش‌درآمد تمام داشته‌های شما در آینده است.
نشانه واقعی هوش دانش نیست، تخیل است.
آیا شما هر روز ماهیچه های تخیل تان را تمرین می دهید؟
اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.

  اشتباه کردن
"کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمی گیرد"
هرگز از اشتباه کردن نترسید چون اشتباه شکست نیست.
اشتباهات شما را بهتر، زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید.
قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید.
من این را قبل گفته ام، و اکنون هم می گویم، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را ۳ برابر کنید.



زندگی در لحظه
"من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم، خودش بزودی خواهد آمد"
تنها راه درست آینده شما این است که در همین لحظه باشید.
شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید.
بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دهید.
این تنها زمانی است که اهمیت دارد، این تنها زمانی است که وجود دارد.

  
خلق ارزش
"سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید"
وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید بلکه وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید.
اگر شما با ارزش باشید، موفقیت را جذب می کنید.
استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید.
بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد.
تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد.

انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید
"دیوانگی یعنی انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن"
شما نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید، به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.
برای اینکه زندگی تان تغییر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.

 
دانش از تجربه می آید
"اطلاعات به معنای دانش نیست. تنها منبع دانش تجربه است"
دانش از تجربه می آید. شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد.
شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید.
تکلیف چیست؟ دنبال کسب تجربه باشید!
وقت خودتان را صرف یاد گرفتن اطلاعات اضافی نکنید. دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید.

 
اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید
"اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد"
دو گام هست که شما باید انجام بدهید:
اولین گام اینکه شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید، این یک امر حیاتی است.
گام دوم هم اینکه شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید.
اگر شما بتوانید این دو گام را حساب شده انجام دهید موفقیت از آن شماست.

حقیقت یکی است


هر کس حقیقت را درون خود پنهان دارد، اما اندک کسانی به کانون وجود رخنه
می کنند. غالبا در محیط پیرامون پرسه می زنند. محیط پیرامون در حوزه ی
فلسفه است و جهش از پیرامون به کانون، همان چیزی ست که دین است.
دین نمی تواند کثیر باشد، اما فلسفه می تواند. به اندازه ی تعداد مردم
فلسفه وجود دارد، زیرا فلسفه پرورده ی ذهن است و هر کس فلسفه ی خود را
داراست. اما حقیقت یکی است. وجود درونی تو و وجود درونی من دو چیز جدا از
هم نیستند. در کانون و هسته ی وجود، ما یکی هستیم. فقط در پوسته و سطح با
یکدیگر متفاوتیم، مانند امواج یک دریا. در سطح، هر موجی از امواج دیگر
جداست اما در اعماق، فقط دریا وجود دارد. دیگر هیچ موجی نیست. این تجربه
ی دریاگونگی، این تجربه ی وحدت و یکی بودن، حقیقت است.
و حقیقت رهایی بخش است. تو را از بدبختی، از تمام درد و رنج ها، از مرگ،
از ترس و از حرص و آز رها می سازد. تو را از همه ی مشکلات و دردسرها رها
می سازد. گره همه ی مشکلات را می گشاید. در لحظه لحظه ی زندگی ات جشنی بر
پا می دارد.
همین که از خواب زندگی بیدار شوی، تمام بدبختی ها و درد و رنج ها چنان
پوچ، بی معنا، پیش پاافتاده و مضحک به نظر می رسند که در حیرت می شوی !
چرا و چگونه این همه عذاب می کشیدم، در حالی که همه چیز دروغین بود؟ هیچ
چیز واقعیت نداشت، یک خیال و یک رویا بود. از این روست که عارفان دنیای
ما را توهم و خیال می دانند./ اشو

گفتگو با خدا

گفتم: خسته‌ام
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.


گفتم: هیشكی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.


گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیك‌تریم (ق/16) ::.



گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی!
گفتی: فاذكرونی اذكركم
.:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.


گفتم: تا كی باید صبر كرد؟
گفتی: و ما یدریك لعل الساعة تكون قریبا
.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیك باشه (احزاب/63) ::.



گفتم: تو بزرگی و نزدیكت برای منِ كوچیك خیلی دوره! تا اون موقع چیكار كنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیك واصبر حتی یحكم الله
.:: كارایی كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (یونس/109) ::.



گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم
كوچیك... یه اشاره‌ كنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لكم
.:: شاید چیزی كه تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.



گفتم: انا عبدك الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.



گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلك فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش كردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.


گفتم: اصلا بی‌خیال! توكلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوكلین
.:: خدا اونایی رو كه توكل می‌كنن دوست داره (آل عمران/159) ::.


گفتم: خیلی چاكریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع كن! یادت باشه كه:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته
فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌كنن. اگه خیری بهشون برسه،
امن و آرامش پیدا می‌كنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون
میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌كنن (حج)

باز باران با ترانه

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا

اشعار بهاری

حیكم عمر خیام نیشابوری

بر چهره گل، نسیم نوروز خوش است

در طرف چمن، روی دل افروز خوش است

از دی كه گذشت هر چه گوئی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو كه امروز خوش است

***

با دلبركی تازه تر از خرمن گل

از دست مده جام می و دامن گل

زان پیشترك كه گردد از باد اجل

پیراهن عمر ما چو پیراهن گل

****

برخیز كه می رود زمستان

بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه

منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یك بار

زحمت ببرد زپیش ایوان

آواز دهل نهان نماند

در زیر گلیم عشق پنهان

بر خیز كه باد صبح نوروز

در باغچه می كند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق

در موسم گل ندارد امكان

  مولانا:

اندر دل من مها دل‌افروز تویی

یاران هستند و لیک دلسوز تویی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز تویی

***

حافظ شیرازی:

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموز

***

سنایی غزنوی:

با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز

از شام تو قدر آید وز صبح تو نوروز

از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک

وز تابش روی تو برآید دو شب از روز

***

خواجوی کرمانی:

خیمة نوروز بر صحرا زدند

چارطاق لعل بر خضرا زدند

لاله را بنگر که گویی عرشیان

کرسی از یاقوت برمینا زدند

***

ملک الشعرا بهار:

رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود

درود باد بر این موکب خجسته، درود

به هرکه درنگری، شادیی پزد در دل

به هرچه برگذری، اندُهی کند بدرود

***

فروغی بسطامی:

عید آمد و مرغان رة گلزار گرفتند

وز شاخة گل داد دل زار گرفتند

نوروز همایون شد و روز می گلگون

پیمانه‌کشان ساغر سرشار گرفتند

***

منوچهری دامغانی:

نوروز، روزگار نشاطست و ایمنی

پوشیده ابر، دشت به دیبای ارمنی

از بامداد تا به شبانگاه می خوری

وز شامگاه تا به سحرگاه گل چینی

***

سعدی شیرازی:

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

 ***

عبید زاکانی:

چو صبح رایت خورشید آشکار کند

ز مهر قبلة افلاک زرنگار کند

رسید موسم نوروز و گاه آن آمد

که دل هوای گلستان و لاله‌زار کند

***

نظامی گنجوی:

بهاری داری ازوی بر خور امروز

که هر فصلی نخواهد بود نوروز

گلی کو را نبوید آدمی زاد

چو هنگام خزان آید برد باد

***

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار

دگر منقل منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست

حسدگو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خرمست ای گل کجایی

که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد

برادر جز نکونامی میندوز

نکویی کن که دولت بینی از بخت

مبر فرمان بدگوی بدآموز

منه دل بر سرای عمر سعدی

که بر گنبد نخواهد ماند این گوز

دریغا عیش اگر مرگش نبودی

دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر می‌رسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

 

تاثير بانوان در پيشرفت هسرانشان!!!

ساعد مراغه‌اي از نخست وزيران دوران پهلوي نقل کرده بود

زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

اما وي با بي‌اعتنايي تمام سري جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب

 کنسولي؟!»

گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايي حق به جانب...

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه

 است و تو کنسولي؟!»

شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه

 است و تو...؟!»

شديم وزير امور خارجه گفت «فلاني نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌هاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي

يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت: «خاک بر سر ملتي که تو

نخست وزيرش باشي!!!»

 

هفت موردخطرناک از نظر گاندی

هفت موردخطرناک از نظر گاندی:

ثروت،بدون زحمت

      لذت، بدون وجدان

         دانش، بدون شخصیت

                تجارت، بدون اخلاق

                       علم، بدون انسانیت

                               عبادت، بدون ایثار

                                       سیاست، بدون شرافت


چاپلين

چاپلين:

     با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلبخريد، ولي عشق را نه!
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي!
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.

 

درموردشیطان!          

      يك روز ، يك استاد دانشگاه تصميم گرفت كه شاگردانش را به مباحثه دعوت كند   آيا خدا هر چي را كه وجود دارد، آفريده است ؟ يك دانشجو با جسارت پاسخ داد : بله -استاد پرسيد : هر چيزي ؟ دانشجو پاسخ داد : هر چيزي   استاد گفت : با اين وصف خدا شيطان را نيز آفريده است ، چون شيطان وجود دارد   دانشجو حرفي براي گفتن نداشت و ساكت ماند معلم خوشحال بود از اين بابت كه يك بار ديگر ثابت كرد ، ايمان يك افسانه است ناگهان دانشجوئي دستش را بلند كرد و گفت : استاد ، ميتونم از شما سئوالي بپرسم ؟ استاد جواب داد : البته   -آيا سرما وجود دارد ؟ استاد جواب داد : البته ، آيا شما تاكنون احساس سرما نكرده ايد ؟   دانشجو گفت : استاد ، در واقع سرما وجود ندارد.  بر اساس مطالعات فيزيك ، سرما نتيجه عدم حضور گرماست   يك جسم موقعي ميتواند مورد بررسي قرار بگيرد كه انرژي داشته باشد و انرژي را منتقل كندو اين گرماي يك جسم است كه در قالب انرژي منتقل مي شود   “بدون گرما ، اجسام بي حركت هستند و عاجز از واكنش. ولي سرما وجود ندارد. ما كلمه سرما را براي تشريح عدم وجود گرما استفاده مي كنيم.   دانشجو ادامه داد : و سياهي ؟ استاد پاسخ داد : اون وجود دارد   باز هم اشتباه كرديد استاد ، سياهي نتيجه عدم وجود نور است   شما ميتونيد نور و براقيت را مشاهده كنيد ، ولي سياهي را نه. منشور نيكولز تنوع رنگهاي مختلف را نشان مي دهد كه در آن نور بر اساس طول موجش تجزيه مي شود.   سياهي لغتي است كه ما ساخته ايم براي شرح عدم حضور نور   و بالاخره شيطان ، آيا شيطان وجود دارد ؟    خدا شيطان را خلق نكرده است . شيطان ، عدم حضور خدا در قلوب مردم است ، اون نتيجه عدم حضور عشق ،انسانيت و ايمان است. عشق و ايمان شبيه گرما و نور هستند. اونها وجود دارند. عدم حضور اونها منجر به شيطان مي شود.   الان وقتش بود كه استاد ساكت بمونه...   اسم دانشجو بود آلبرت اینشتین

حکمتانه


    بودا می گفت: "زندگی آینه ای است که ما خود را در آن می بینیم،  نوع رفتار دیگران با ما نشانه ی وجود منشاء آن نوع رفتار در خود  ماست که بعنوان همسان جذب شده است و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت، اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی،  بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب  و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی،  بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس  و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی  بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو  و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی،  بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل!

..........گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

                                           گرگ هاشان آشنایان هم اند