اطمينان از بزرگي خود

مردي نابينا زير درختي نشسته بود!
پادشاهي نزد او آمد، اداي احترام كرد و گفت:قربان، از چه راهي ميتوان به پايتخت رفت؟»
پس از او نخست وزير همين پادشاه نزد مرد نابينا آمد و بدون اداي احترام گفت:آقا، راهي كه به پايتخت مي رود كدام است؟‌
سپس مردي عادي نزد نابينا آمد، ضربه اي به سر او زد و پرسيد:‌‌ احمق،‌راهي كه به پايتخت مي رود كدامست؟
هنگامي كه همه آنها مرد نابينا را ترك كردند، او شروع به خنديدن كرد.
مرد ديگري كه كنار نابينا نشسته بود، از او پرسيد:‌براي چه مي خندي؟
نابينا پاسخ داد:اولين مردي كه از من سووال كرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزير او بود و مرد سوم فقط يك نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابينا پرسيد:چگونه متوجه شدي؟ مگر تو نابينا نيستي؟
نابينا پاسخ داد: «‌رفتار آنها ... پادشاه از بزرگي خود اطمينان داشت و به همين دليل اداي احترام كرد... ولي نگهبان به قدري از حقارت خود رنج مي برد كه حتي مرا كتك زد. او بايد با سختي و مشكلات فراوان زندگي كرده باشد

فضل من

حضرت موسی در کوه طور در مناجات خود عرض کرد: یا اله العالمین (ای خدای جهانیان) جواب آمد لبیک! سپس عرض ‍ کرد: یا اله المطیعین (ای خدای اطاعت کنندگان) جواب شنید لبیک
سپس ‍ عرض کرد: یا اله العاصین (ای خدای گنهکاران)، این دفعه سه بار شنید: لبیک ! لبیک ! لبیک
موسی عرض کرد : حکمتش چیست که این دفعه سه بار شنیدم که فرمودی لبیک ؟ 
به او خطاب شد : عارفان به معرفت خود، و نیکوکاران به کار نیک خود، و مطیعان به اطاعت خود، اعتماد دارند، ولی گنهکاران، جز به فضل من، پناهی ندارند، اگر از درگاه من ناامید گردند، به درگاه چه کسی پناه ببرند ...

قسم سهراب

جواب چهار نفر

زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .
 اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

وابستگی

ازین شب های ناباور

من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم 
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد 
که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم 

چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد 
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم 

تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما 
دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم 

الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی 
کزین شب های ناباور منت آواز می دادم 

در آن دوری و بد حالی نبودم از رُخت خالی 
به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم 

سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت 
که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم 

به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست 

به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم                                                                      هوشنگ ابتهاج

زندگی

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می ماند.         "سهراب سپهری"


وجدان صدای خداست.

وجدان صدای خداست.

معلم خوب

      اگر کسی بتواند معلم خوبی باشد ، خیانت کرده است اگر به کار خوب دیگری بپردازد . چرا که معلمی مقام پیغمبری و تعلیم مقام خدایی است .

                                                                                            معلم شهید ، دکتر شریعتی

معلم روزت مبارک

یاد باد آن که مرا یاد آموخت

دشمن آیینه

کجروان با راستان در کینه اند
زشت رویان دشمن آیینه اند

غايت خرد

مولای متقین على عليه السلام :
غايت خرد ، اعتراف به نادانى است .
جز خردمند، كسى خود را كوچك نشمارد ؛جز كمال يافتگان، كسى خود را ناقص نبيند ، و جز نادان، كسى شيفته رأى خود نشود .

غرر الحكم ح ۶۳۷۵ 
عيون الحكم والمواعظ ص ۳۴۸ ح ۵۹۰۰ .

دوست

   مهم نیست اگر انسان برای کسی که دوستش دارد غرورش را از دست بدهد ؛ اما فاجعه است اگر به خاطر حفظ غرور ، کسی را که دوست دارید از دست بدهید

شکسپیر

من هیچ گناهی را بزرگتر از.....

من هیچ گناهی را بزرگتر از این نمی شناسم که بی گناهان را به نام خدا زیر فشار قرار دهند.
(مهاتما گاندی)

صوفی چای مراغه امروز 3 اردیبهشت92

رحمتی بر من

رحم بر گمراه و سرگردان نگفتی :واجبست ؟

رحمتی بر من ، که سرگردان و گمراهم دگر