همه دنیا مال تو!

شرکت مخابرات ایران ، خدمات رایگان متنوعی را برای کاربران تلفن های ثابت در نظر گرفته است. اما بسیاری از مردم از این خدمات و نحوه فعال سازی آنها بی خبرند. در این ترفند قصد داریم تمامی این خدمات را معرفی کرده و کدهای فعال سازی هر یک را معرفی کنیم.
روزی بهلول، بر سر راهی ایستاده بود که هارون الرشید از آنجا عبور می کرد. بهلول با صدای بلند گفت: ای هارون ! خلیفه ایستاده و با کمال تعجب پرسید: چه کسی مرا اینطور با لحن تحقیرآمیز، صدا میکند!؟
گفتند: بهلولِ دیوانه است!
هارون او را صدا کرده و گفت: آیا مرا می شناسی!؟
بهلول گفت: بلی! تو، همان کسی هستی که اگر کسی بر دیگری در شرق این کشور پهناور، ظلم کند و تو در غرب آن باشی، خداوند روز قیامت از تو درباره آن مظلوم بازخواست خواهد کرد؛ زیرا خودت را زمامدار و در نتیجه امین و حافظ امنیت مردم میدانی!
هارون از کلام شیوای بهلول، متاءثر شد؛ گریست و گفت: حالِ مرا چگونه میبینی !؟
بهلول پاسخ داد که خداوند میفرماید: «یقیناً نیکوکاران در نعمتهای بهشتی بوده و بدکاران در عذابهای جهنم خواهند بود.»(1)
هارون گفت: پس این همه عمل خیر نیکیهای ما چه میشود!؟
بهلول گفت: «خداوند اعمال نیک را فقط از پرهیزگاران میپذیرد.» (2)
هارون گفت: ای بهلول! پس رحمت واسعه الهی چه میشود؟
بهلول پاسخ داد: «رحمت خداوند، مطمئناً به نیکوکاران نزدیک است.» (3)
خلیفه گفت: در مورد خویشاوندی و وابستگی ما به رسول الله صلّی اللّه علیه و آله چه میگویی؟
بهلول جواب داد: «در روز قیامت، هیچ یک از پیوندهای خویشاوندی میان آنها نخواهد بود و کسی از دیگری احوالپرسی نخواهد کرد؛ بلکه در آنروز از عمل و رفتار انسان میپرسند.» (4)
خلیفه دوباره سؤ ال کرد: بهلول ! پس شفاعت پیامبرصلّی اللّه علیه و آله در مورد امت چه میشود؟
پاسخ داد: «در روز قیامت شفاعت هیچ کس سودی نمیبخشد» (5)، جز کسی که خداوند رحمان به او اجازه داده و به گفتار و شفاعتش راضی باشد. (6)
هارون : حاجتى دارى برايت رواكنم ؟
بهلول : آرى ، گناهانم را ببخشى و مرا داخل بهشت گردانى .
هارون : اين در اختيار من نيست . لكن مى دانم قرضى دارى مى توانم قرضت را اداء كنم .
بهلول : الدين لايقضى بدين اد اموال الناس اليهم . یعنى دين با دين ادا نمى شود. تو اموال مردم را به صاحبانش برگردان .
بهلول : آيا مى پندارى خداوند ترا به ياد دارد و مرا فراموش كرده است !؟
1 انفطار / 13 - 14.
2 مائده / 27.
3 اعراف / 56.
4 مومنون / 101.
5 طه / 109.
6 عنوان الکلام، ص 206.
امام علی(ع): لجاجت تدبير را سست مىكند.
"هر انسان بايددو زبان را از
بَر باشد،
يكي زبان كلمات
و ديگري زبان نشانه ها.
اولي را براي
ارتباط با ديگران ودومي براي درك
پيام هاي خـــدا"
امروزه یکی از بزرگترین مشکلات زندگی در جوامع بشری ، وجود استرس هستش . چیزی که اگر خطرناکتر از سرطان نباشه ، دست کمی از اون هم نداره .
گذشتهتان و آیندهتان را خیلی جدی نگیرید…
اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهیهایی که در گذشته در حق خودتان کردهاید، نشوید.
همه همینطور بودهاند وانگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایدهای جز چرکی شدن آنها ندارد.
آینده را هم که رسما باید به هیچ وجه به حساب نیاورید.
ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است..
فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سختتر و دردناکتر است…
سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید:
آدم میتواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد…
کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته باشید…. که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد…
مثل نهنگها که هر از چندگاهی به بالای آب میآیند و نفسی تازه میکنند و دوباره به زیر آب برمیگردند…
چهارم اینکه تنتان را بجنبانید ورزش قاتل استرس است...
لزومی هم ندارد که وقتی میگوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه یک تنی بزنید و بازو دربیاورید…
همچین که یک جفتک چارکش منظم وخفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است…
پنجم اینکه واقعبین باشید:
ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم…
ششم اینکه زندگیتان، میدان و مسابقه اسبدوانی نیست
خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و"رقابتپیشگی"، استرسزا است…
اینکه جاسم فوقلیسانس دارد و من ندارم و قاسم لامبورگینی دارد و من ندارم و .... فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا میکند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده وبه هیچ کجا هم نرسیده…
هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند…
خودتان باشید…
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری...
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت..
میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!
میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟
وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...!
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...
پائولو کوئیلیو
باغ ها را گرچه دیوار و در است
ریشه هاشان دست در دست هم است
ابتهاج