میلیون‌ها سال گُرسنه بودم!
برای سیر شُدن از هیچ کاری دریغم نبود!
زنِ جوانم را در شمال گذاشتم
و خودم در معدنی در جنوب،
دل تنگی‌اَم را در قالبِ پُتک می‌ریختم

تا سنگِ بزرگی را هزار تکّه کُنم!
صبح‌ها به جای خواب،
کوچه‌ها وُ خیابان‌ها را جارو می‌کشیدم!
در هزارُ یک جنگ،
سربازِ اجیرِ هزارُ یک پادشاه بودم
که اسمِ هیچ کدامشان یادم نیست!
خیش بر کتف می‌بستمُ دشت‌های بی‌کران را دور می کردم!
ساختم: خانه وُ زینُ یراقُ برگ!
میلیون‌ها سال کارم به کارُ ساختن گذشت،
تا بالاخره لقمه نانی به دست آوردمُ سیر شدم!

میلیون‌ها سال پا برهنه راه رفتم!
دور می‌زدم، مثلِ الاغ‌های خرمن‌کوب!
سنگُ خارُ تیغ، به گردِ طاقتم نمی‌رسد!
تحمّل کردم!
آن‌چنان که اگر کسی می‌خواست بداند
که در کجای دایره‌ی چرخش‌هایم هستم،
کافی بود ردِ خون‌آلودِ پاهایم را دنبال کُند!
پاپیچ هزاران سال دردی از دردهایم دوا نکرد!

میلیون ها سال طول کشید...
اکنون سیرمُ برای پاپوش‌هایم نیز
از پوستِ سمور بندِ بندِ چرمی ساخته‌ام!
میلیون‌ها سال است که بندشان را گره زده‌ام!
افق‌های دورُ بَرَم را نگاه می‌کُنم
و آرام به خود می‌گویم:
پنجاه میلیون سال برای گرسنگی،
پنجاه میلیون سال برای پاپوش،
چند میلیون سال طول خواهد کشید تا بدانم
کُجا باید بروم؟ 
-------------------
شعر  «چند میلیون سال...» از کتاب «نمی‌دانم‌ها» صفحه 62/حسین پناهی